روی تخت بیمارستان دراز کشیدم وبه شکم بالا اومده خودم نگاه می کنم.مامان بزرگ بالا سرم ایستاده ودکتر هم پایین تخت درحال توضیخ رویه عمل هست از تمام حرف هاش اینو می فهمم که باید نفس عمیق بکشم وهنگام بازدم با تمام وجود زور بزنم باعجله حرف می زنه٬ مثل اینکه التماس می کنه که نهایت همکاری رو داشته باشم .نمی دونم جریان چیه ٬من به شکم بزرگ خودم زیر لباس سبز کمرنگ بیمارستان فکر می کنم وسعی می کنم زور بزنم .یه بار ٬دوبار ٬به بار سوم نکشید که کار تموم شد...مامان بزرگ گفت" این چقدر گنده اس "نفهمیدم چی چقدر گنده اس! کم کم سراغشو گرفتم ...سراغ پسرمو...چرا ندیدمش چرا هیچکس چیزی نمی گه!یه دفعه شروع کردم به دور و برم نگاه کردم به بچه های کوچیکی که خوابیده بودن وروی یه تابلو بالای سرشون وزنشون رو با قرمز چشمک زن نوشته بودن.
پس بچه من چی شد؟چقدر راحت به دنیا اومد بدون هیچ دردی فقط با دو تا زور کوچولو!چرا کسی چیزی نمی گه؟نکنه...؟یه دفعه چشمم به تابلو بالا سرم افتاد که بزرگ نوشته بود ۶ کیلو...آه خدای من پس مامان بزرگ اینو می گفت٬پسر منو!فریاد زدم می خوام ببینمش وتو گفتی که مرده.
یه درد عجیبی توی شکمم حس کردم .چشممو باز که کردم زردی دیوار اتاقم خورد توی ذوقم. دلم می خواست بالا بیارم یه مدت طولانی به خوابی که دیده بودم فکر کردم.از جون من چی می خواد؟
سال هاست که این کابوس رو می بینم هر دفعه یه بچه مرده می مونه رو دستم واز خواب می پرم
جالبه این تنها خوابیه که با تمام جزییات به یادم می مونه.

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:6  توسط مرمربانو
|