تبليغاتX
چنین احساس کردم من... - بی عنوان و بی دلیل
 
 
۱)گفته بودی از اول می دونستی ٬یه جورایی حس کرده بودی !از پنجره ی ماشین آسمان رو نگاه کردی ومن تو رو!

به چی فکر می کردی؟من به چی فکر کردم در اون لحظه؟چرا به یاد نمی آورم؟!

حالا مدت ها از اون لحظه گذشته ٬مدت هاست که از خیلی چیز ها گذشته !دیگه حتی خیلی چیزهارو دقیق به یاد نمیارم البته تلاشی هم نمی کنم.فقط تنها چیزی رو که با تمام وجود حس می کنم وزن سنگین جسممه تو گذر ثانیه های کشدار.

۲) امروز به طور عجیبی به مامان فکر می کردم ٬مامان رو در صحنه هایی به یاد می آوردم که هیچ وقت فکر نمی کردم تو ذهنم حک شده باشند.مامان در حال سیخ کردن جیگر برای من به خاطر جبران خونی که ازمن رفته بود٬مامان در حال تلفن حرف زدن با خاله مهوش وگفتن "دیگه  اینم از این"های معروفش٬مامان در حال تمرین زبان انگلیسی با هدفون توی گوشش...همه چیز رو به ما یاد دادی مادر من غیر یک چیز: قدر  استاد نکو دانستن!هیچ وقت یاد نگرفتم که مستقیم بهت ابراز علاقه کنم بیام در آغوش بگیرمت وببوسمت وبگم که چقدر برای من عزیزی٬همیشه یه جوری خجالت می کشیدم نمی دونم چرا...وچقدر مسخره بود خجالتم

۳) همیشه به من می گفتی"یه جوری هستی ٬همش دلم می خواد مواظبت باشم مثل یه عروسک"

می گفتی"دوست دارم موهاتو شونه کنم" دوست داشتی من مسواک بزنم وتو به صدای مسواک زدنم از پای تلفن به دقت گوش بدی٬یادته؟

کی بود؟اون اوایل بود سال ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰!چه تفاوتی می کنه!

مهم این بود که درکنار تو احساس زنانگی من بارور می شد .

همیشه به من می گفتن تو با خیلی  از دختر ها فرق داری مثل پسرهایی.از بچگی اینو می شنیدم"تو اشتباه به دنیا اومدی باید پسر می شدی"

چرا؟چون زودتر از همه پسرها از درخت گردوی خونه مامان بزرگ بالا می رفتم یا چون تو همه جمع های کودکانه سردسته گروه من می شدم ٬چون به جای خاله بازی ٬دزدو پلیس بازی دوست داشتم٬چون النگو دستم نمی کردم وموهامو کوتاه می کردم؟یا شاید به خاطر این که همیشه همه خراب کاری ها زیر سر من بود به جای پسر عمه همسن وسالم؟

ولی در کنار تو من زن می شدم یه زن کامل ازاینکه خودمو برات لوس کنم لذت می بردم شاید باور نکنی ولی همیشه دلم می خواست موهامو شونه کنی!می دونستی؟!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:14  توسط مرمربانو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM