تک تک انگشتای پام رو به دقت بررسی کردم شکلشون واندازه شونو برای اولین بار متوجه یه خال کوچیک کنارانگشت کوچیکه پام شدم.مسخره اس ولی تا حالا ندیده بودم!برعکس خال کوچیک انگشته دستم !یه دفعه احساس کردم خیلی از شکل پام خوشم میاد واگر بخوام تعمیم بدم٬بدنم!
احساس خوشایندی بود وجالب .یاد بچگی هام افتادم که چقدر نسبت به تغییرات بدنم حساس بودم وکنجکاو نمی دونم این قضیه برای همه یکسانه یا من این طوری بودم...
همه اینا مقدمه ای بود برای یه نتیجه گیری:
ما آدما اینقدر غرق دور وبر خودمون می شیم که خودمونو از یاد می بریم تازه فکر می کنیم که چقدر هم حواسمون به همه چیز هست در حالیکه حتی از قالب خودمون به طور کامل اطلاع نداریم .همیشه شنیدیم که تمام عجایب خلقت تو وجود انسان هست ولی زود فراموش می کنیم
درواقع ما حتی با بدن خودمون هم دوست نیستیم حتی با خودمون هم به نوعی بیگانه ایم پس چرا وقتی احساس بیگانه گی با فضای دور وبرمون بهمون دست می ده اینقدر ناراحت می شیم و شاکی!
نمی دونم شاید من اینطوری فکر می کنم ولی احساس می کنم نمی تونم ادعا کنم که خودمو می شناسم گاهی خودم برای خودم خیلی غریب و بیگانه می شم...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|