تبليغاتX
چنین احساس کردم من...
 
 
این رنگ خواب دار

در والس های پر هیجان دو چشم تو

نت های ترد ونرم سکوت است.

این ساکت کبود٬جنون من است ومن

تنها برای مردمک چشم های تو

سنگین نرم خفته ی عمق خلیج را

بت وار می پرستم...

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:8  توسط مرمربانو  | 
روی تخت بیمارستان دراز کشیدم وبه شکم بالا اومده خودم نگاه می کنم.مامان بزرگ بالا سرم ایستاده ودکتر هم پایین تخت درحال توضیخ رویه عمل هست از تمام حرف هاش اینو می فهمم که باید نفس عمیق بکشم وهنگام بازدم با تمام وجود زور بزنم باعجله حرف می زنه٬ مثل اینکه التماس می کنه که نهایت همکاری رو داشته باشم .نمی دونم جریان چیه ٬من به شکم بزرگ خودم زیر لباس سبز کمرنگ بیمارستان فکر می کنم وسعی می کنم زور بزنم .یه بار ٬دوبار ٬به بار سوم نکشید که کار تموم شد...مامان بزرگ  گفت" این چقدر گنده اس "نفهمیدم چی چقدر گنده اس! کم کم سراغشو گرفتم ...سراغ پسرمو...چرا ندیدمش چرا هیچکس چیزی نمی گه!یه دفعه شروع کردم به دور و برم نگاه کردم به بچه های کوچیکی که خوابیده بودن وروی یه تابلو بالای سرشون وزنشون رو با قرمز چشمک زن نوشته بودن.

پس بچه من چی شد؟چقدر راحت به دنیا اومد بدون هیچ دردی فقط با دو تا زور کوچولو!چرا کسی چیزی نمی گه؟نکنه...؟یه دفعه چشمم به تابلو بالا سرم افتاد که بزرگ نوشته بود ۶ کیلو...آه خدای من پس مامان بزرگ اینو می گفت٬پسر منو!فریاد زدم می خوام ببینمش وتو گفتی که مرده.

یه درد عجیبی توی شکمم حس کردم .چشممو باز که کردم زردی دیوار اتاقم خورد توی ذوقم. دلم می خواست بالا بیارم یه مدت طولانی به خوابی که دیده بودم فکر کردم.از جون من چی می خواد؟

سال هاست که این کابوس رو می بینم هر دفعه یه بچه مرده می مونه رو دستم واز خواب می پرم

جالبه این تنها خوابیه که با تمام جزییات به یادم می مونه.

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:6  توسط مرمربانو  | 

 

گفته بودم دلتنگتم به باد گفتم،به خودت هم انگار .

سلام ...

چقدر اولین جمله بعد از گفتن سلام سخته  همیشه سخت بوده حداقل وقتی با تو حرف می زنم اصلا نمی دونم چه طوری باید شروع کنم خب شاید تو هم بی تقصیر نباشی تو همیشه بد آغاز می کنی ومن همیشه بد به پایان می برم یادته!

کنار تو تک تک کلماتمو مزه مزه می کنم نمی دونم چرا؟می ترسم شاید ...

کلمات به طرز عچیبی بعد پیدامی کنن از قالب خودشون میان بیرون

انگار عظیم ترین رسالت عالم رو به دوش می کشن کنار تو همیشه همه چیز بعد داره،وزن داره وحس.

چشم ها کلمات  صداها همه رنگ ومعنای خاصی دارن

واژه صرفا یه واژه نیست گذشته وحال وآینده منه

گفته بودم  انگار... 

  نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 7:55  توسط مرمربانو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM