تبليغاتX
چنین احساس کردم من...
 
 
لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام ٬مستم.

باز می لرزد ٬دلم ٬دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

 های!نخراشی به غفلت گونه ام را٬ تیغ!

های ٬نپریشی صفای زلفکم را ٬دست!

و آبرویم را نریزی٬دل!

- ای نخورده مست-

لحظه دیدار نزدیک است.

 

"ماث"

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 8:59  توسط مرمربانو  | 
۱)گفته بودی از اول می دونستی ٬یه جورایی حس کرده بودی !از پنجره ی ماشین آسمان رو نگاه کردی ومن تو رو!

به چی فکر می کردی؟من به چی فکر کردم در اون لحظه؟چرا به یاد نمی آورم؟!

حالا مدت ها از اون لحظه گذشته ٬مدت هاست که از خیلی چیز ها گذشته !دیگه حتی خیلی چیزهارو دقیق به یاد نمیارم البته تلاشی هم نمی کنم.فقط تنها چیزی رو که با تمام وجود حس می کنم وزن سنگین جسممه تو گذر ثانیه های کشدار.

۲) امروز به طور عجیبی به مامان فکر می کردم ٬مامان رو در صحنه هایی به یاد می آوردم که هیچ وقت فکر نمی کردم تو ذهنم حک شده باشند.مامان در حال سیخ کردن جیگر برای من به خاطر جبران خونی که ازمن رفته بود٬مامان در حال تلفن حرف زدن با خاله مهوش وگفتن "دیگه  اینم از این"های معروفش٬مامان در حال تمرین زبان انگلیسی با هدفون توی گوشش...همه چیز رو به ما یاد دادی مادر من غیر یک چیز: قدر  استاد نکو دانستن!هیچ وقت یاد نگرفتم که مستقیم بهت ابراز علاقه کنم بیام در آغوش بگیرمت وببوسمت وبگم که چقدر برای من عزیزی٬همیشه یه جوری خجالت می کشیدم نمی دونم چرا...وچقدر مسخره بود خجالتم

۳) همیشه به من می گفتی"یه جوری هستی ٬همش دلم می خواد مواظبت باشم مثل یه عروسک"

می گفتی"دوست دارم موهاتو شونه کنم" دوست داشتی من مسواک بزنم وتو به صدای مسواک زدنم از پای تلفن به دقت گوش بدی٬یادته؟

کی بود؟اون اوایل بود سال ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰!چه تفاوتی می کنه!

مهم این بود که درکنار تو احساس زنانگی من بارور می شد .

همیشه به من می گفتن تو با خیلی  از دختر ها فرق داری مثل پسرهایی.از بچگی اینو می شنیدم"تو اشتباه به دنیا اومدی باید پسر می شدی"

چرا؟چون زودتر از همه پسرها از درخت گردوی خونه مامان بزرگ بالا می رفتم یا چون تو همه جمع های کودکانه سردسته گروه من می شدم ٬چون به جای خاله بازی ٬دزدو پلیس بازی دوست داشتم٬چون النگو دستم نمی کردم وموهامو کوتاه می کردم؟یا شاید به خاطر این که همیشه همه خراب کاری ها زیر سر من بود به جای پسر عمه همسن وسالم؟

ولی در کنار تو من زن می شدم یه زن کامل ازاینکه خودمو برات لوس کنم لذت می بردم شاید باور نکنی ولی همیشه دلم می خواست موهامو شونه کنی!می دونستی؟!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:14  توسط مرمربانو  | 
همیشه وقتی خیلی ناراحتم دو کار انجام می دم یاخودمو بین کتاب هایی که دارم غرق می کنم یا می نویسم چه قبلا که دق دلی هامو  روی ورق سفید کاغذ خالی می کردم چه حالا که مدتیه مهمون این صفحه ام...ولی الان اینقدر حرف ها وبغض های نهفته تو گلوی من هست که یه کلمه هم نمی تونم بنویسم...

امروز هم کسی اگر صدایم کرد

بگو خانه نیست

بگو رفته است شمال

می خواهم به جنوب بیندیشم

می خواهم به آن پرنده ی خیس٬آن پرنده ی خسته

به خودم بیندیشم...!

گاهی اوقات مجبورم

حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.

همین خوب است

همین خوب است!

"سید علی صالحی"

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:32  توسط مرمربانو  | 
یه چند دقیقه ای می شد که به لاک قرمز شست پام نگاه می کردم وتضادی که با کف آبی رنگ استخر ایجاد کرده بود.نمی دونم چرا واسم اینقدر عجیب بود انگار که تا حالا پاهام رو ندیده بودم

تک تک انگشتای پام رو به دقت بررسی کردم شکلشون واندازه شونو برای اولین بار متوجه یه خال کوچیک کنارانگشت کوچیکه پام شدم.مسخره اس ولی تا حالا ندیده بودم!برعکس خال کوچیک انگشته دستم !یه دفعه احساس کردم خیلی از شکل پام خوشم میاد واگر بخوام تعمیم بدم٬بدنم!

احساس خوشایندی بود وجالب .یاد بچگی هام افتادم  که چقدر نسبت به تغییرات بدنم حساس بودم وکنجکاو نمی دونم این قضیه برای همه یکسانه یا من این طوری بودم...

همه اینا مقدمه ای بود برای یه نتیجه گیری:

ما آدما اینقدر غرق دور وبر خودمون می شیم که خودمونو از یاد می بریم تازه فکر می کنیم که چقدر هم حواسمون به همه چیز هست در حالیکه حتی از قالب خودمون به طور کامل اطلاع نداریم .همیشه شنیدیم که تمام عجایب خلقت تو وجود انسان هست ولی زود فراموش می کنیم

درواقع ما حتی با بدن خودمون هم دوست نیستیم  حتی با خودمون هم به نوعی بیگانه ایم پس چرا وقتی احساس بیگانه گی با فضای دور وبرمون بهمون دست می ده اینقدر ناراحت می شیم و شاکی!

نمی دونم شاید من اینطوری فکر می کنم ولی احساس می کنم نمی تونم ادعا کنم که خودمو می شناسم گاهی خودم برای خودم خیلی غریب و بیگانه می شم...

 

 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:55  توسط مرمربانو  | 
واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تو را می بوسند

درذهن خود طناب دار تو را می بافند

"فروغ فرخزاد"

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:27  توسط مرمربانو  | 
نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندانکه چون نظر از وی باز گرفتم در پیرامون من همه چیز به هیبت او در آمده بود

آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گزیر نیست

 

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:42  توسط مرمربانو  | 
-لعنت به این حافظه که هر چی می کشیم از اونه.این خاطره ها مثه کنه چسبیدن به این حافظه من ودست از سر من بر نمی دارن....

-اه چی می شد یک کمکی خونسرد و بی خیال بودم

- در حیرتم که تاریخ مصرف من کی تموم شد؟آخه یه نظریه ای هست که می گه آدما تاریخ مصرف دارن!

به خدا خودش بهم گفت !!آقا اجازه شما می دونید؟!

-این دوست عزیز ما هم که از خیر توسعه عرضی زنان نمی گذره؟بابا مهرداد جان اونی که پرسیدی چاق نیست به خدا از من لاغرتره!خودت باید آستین بالا بزنی

-آقا اصلا می خوام بدونم تو یه جو فقط یه جو  غرور تو وجودت هست؟نه جون من راست بگو.بابا پاک آبروی هرچی دخترو بردی(اینم یکی از عنایات والطاف یه دوست قدیمی)

-آخر نگفتی کی می ری ما ازدستت راحت شیم؟بیا٬ رفتم دیگه ٬راحت شدی؟!

-ببینم داری نامزد می کنی ؟خبریه؟خب راستش نه! یعنی می دونی................................آخه چه طوری بگم.........................

نقطه.پایان

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:28  توسط مرمربانو  | 
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که درشهوت نسیم نفس می زدند

انگار

آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود...

"فروغ فرخزاد"

  نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 7:37  توسط مرمربانو  | 
دیگه نمی خوام...نه دیگه قول می دم که عوض شم .دیگه نمی خوام تا بینهایت دنیا بخشش داشته باشم دیگه نمی خوام سماجت کنم دیگه نمی خوام همیشه ناراحتی خودمو فراموش کنم که تو ناراحت نشی.دیگه نمی خوام تو رویاهام زندگی کنم می خوام واقعیت رو لمس کنم می خوام روی دیگه سکه رو ببینم ...دیگه نمی خوام مرکز خوبی دنیا رو تو ببینم می خوام خود واقعی تو رو عریان عریان نگاه کنم

هر آنچه که هستی با همون ایراد های نه چندان کوچیکت.دیگه نمی خوام مهربونی کنم وخشوع...می خوام مغرور باشم مغرور به خاطر هر آنچه که هستم.نمی خوام صبور باشم می خوام بی طاقت باشم وکم حوصله اصلا می دونی چیه می خوام بد باشم می خوام بشم اون آدم بد که تو داستان هاست

چون دیگه خسته شدم از دست خودم لجم می گیره گاهی٬ می خوام سرمو بکوبونم تو دیوار به خودم می گم آخه لعنتی چرا باز بغضتو قورت دادی ٬چرا باز ساکت شدی ٬چرا باز فراموش کردی چرا چرا چرا...

نه دیگه نمی خوام به یه توهم ٬رویا٬احساس٬فکر یا هر چیز دیگه که اسمشو می ذاری تعهد داشته باشم می خوام رها بشم خودم بشم می خوام خودمو بیشتر از تو وهر کس دیگه ای دوست داشته باشم

آخ که چقدر تمام این نمی خوام ها رو کولم سنگینی می کنن نمی دونم چرا دست از سماجتشون بر -نمی دارن .یعنی تو می گی می شه؟!

 

  نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:7  توسط مرمربانو  | 
چرا به یاد نمی آورم!؟

تو دیگری را دوست می داری

من ترا دوست می دارم٬ومرا...دیگری شاید

همگان از دوایر دنیا آمده ایم.

تقسیم تبسم٬تقسیم فانوس وترانه٬تقسیم عشق.

چرا به یاد نمی آورم؟

مرا از به یاد آوردن چشم های تو ترسانده اند

انگار نمی گذارند...

دریغا دریای دور!

این ساعت دیواری ٬با آن آونگ هزار ساله اش

نمی گذارد از خواب تو٬به آرامی سفر کنم.

"سید علی صالحی"

 

  نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 10:26  توسط مرمربانو  | 
بهار٬عید وسال نو چیزایی هستن که در حال حاضر یک کلمه هم نمی تونم درباره شون بنویسم چون امسال از نزدیک حسشون نکردم .سال پیش سال پر از فراز ونشیبی برای من بود وآخرین سه شنبه سال هم به یکی از بدترین خاطرات زندگی من تبدیل شد امیدوارم تو سال جدید به آرامش نسبی تری برسم. امیدوارم این سال سال خوبی برای همه باشه.

فصل تمام شدن هاست

همه چیز به سوی خاطره خود

خم شده است

وگویی دستی

همه چیز را می چیند...

 

  نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 8:14  توسط مرمربانو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM