باز من دیوانه ام ٬مستم.
باز می لرزد ٬دلم ٬دستم.
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های!نخراشی به غفلت گونه ام را٬ تیغ!
های ٬نپریشی صفای زلفکم را ٬دست!
و آبرویم را نریزی٬دل!
- ای نخورده مست-
لحظه دیدار نزدیک است.
"ماث"
به چی فکر می کردی؟من به چی فکر کردم در اون لحظه؟چرا به یاد نمی آورم؟!
حالا مدت ها از اون لحظه گذشته ٬مدت هاست که از خیلی چیز ها گذشته !دیگه حتی خیلی چیزهارو دقیق به یاد نمیارم البته تلاشی هم نمی کنم.فقط تنها چیزی رو که با تمام وجود حس می کنم وزن سنگین جسممه تو گذر ثانیه های کشدار.
۲) امروز به طور عجیبی به مامان فکر می کردم ٬مامان رو در صحنه هایی به یاد می آوردم که هیچ وقت فکر نمی کردم تو ذهنم حک شده باشند.مامان در حال سیخ کردن جیگر برای من به خاطر جبران خونی که ازمن رفته بود٬مامان در حال تلفن حرف زدن با خاله مهوش وگفتن "دیگه اینم از این"های معروفش٬مامان در حال تمرین زبان انگلیسی با هدفون توی گوشش...همه چیز رو به ما یاد دادی مادر من غیر یک چیز: قدر استاد نکو دانستن!هیچ وقت یاد نگرفتم که مستقیم بهت ابراز علاقه کنم بیام در آغوش بگیرمت وببوسمت وبگم که چقدر برای من عزیزی٬همیشه یه جوری خجالت می کشیدم نمی دونم چرا...وچقدر مسخره بود خجالتم
۳) همیشه به من می گفتی"یه جوری هستی ٬همش دلم می خواد مواظبت باشم مثل یه عروسک"
می گفتی"دوست دارم موهاتو شونه کنم" دوست داشتی من مسواک بزنم وتو به صدای مسواک زدنم از پای تلفن به دقت گوش بدی٬یادته؟
کی بود؟اون اوایل بود سال ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰!چه تفاوتی می کنه!
مهم این بود که درکنار تو احساس زنانگی من بارور می شد .
همیشه به من می گفتن تو با خیلی از دختر ها فرق داری مثل پسرهایی.از بچگی اینو می شنیدم"تو اشتباه به دنیا اومدی باید پسر می شدی"
چرا؟چون زودتر از همه پسرها از درخت گردوی خونه مامان بزرگ بالا می رفتم یا چون تو همه جمع های کودکانه سردسته گروه من می شدم ٬چون به جای خاله بازی ٬دزدو پلیس بازی دوست داشتم٬چون النگو دستم نمی کردم وموهامو کوتاه می کردم؟یا شاید به خاطر این که همیشه همه خراب کاری ها زیر سر من بود به جای پسر عمه همسن وسالم؟
ولی در کنار تو من زن می شدم یه زن کامل ازاینکه خودمو برات لوس کنم لذت می بردم شاید باور نکنی ولی همیشه دلم می خواست موهامو شونه کنی!می دونستی؟!
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده ی خیس٬آن پرنده ی خسته
به خودم بیندیشم...!
گاهی اوقات مجبورم
حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.
همین خوب است
همین خوب است!
"سید علی صالحی"
تک تک انگشتای پام رو به دقت بررسی کردم شکلشون واندازه شونو برای اولین بار متوجه یه خال کوچیک کنارانگشت کوچیکه پام شدم.مسخره اس ولی تا حالا ندیده بودم!برعکس خال کوچیک انگشته دستم !یه دفعه احساس کردم خیلی از شکل پام خوشم میاد واگر بخوام تعمیم بدم٬بدنم!
احساس خوشایندی بود وجالب .یاد بچگی هام افتادم که چقدر نسبت به تغییرات بدنم حساس بودم وکنجکاو نمی دونم این قضیه برای همه یکسانه یا من این طوری بودم...
همه اینا مقدمه ای بود برای یه نتیجه گیری:
ما آدما اینقدر غرق دور وبر خودمون می شیم که خودمونو از یاد می بریم تازه فکر می کنیم که چقدر هم حواسمون به همه چیز هست در حالیکه حتی از قالب خودمون به طور کامل اطلاع نداریم .همیشه شنیدیم که تمام عجایب خلقت تو وجود انسان هست ولی زود فراموش می کنیم
درواقع ما حتی با بدن خودمون هم دوست نیستیم حتی با خودمون هم به نوعی بیگانه ایم پس چرا وقتی احساس بیگانه گی با فضای دور وبرمون بهمون دست می ده اینقدر ناراحت می شیم و شاکی!
نمی دونم شاید من اینطوری فکر می کنم ولی احساس می کنم نمی تونم ادعا کنم که خودمو می شناسم گاهی خودم برای خودم خیلی غریب و بیگانه می شم...
که همچنان که تو را می بوسند
درذهن خود طناب دار تو را می بافند
"فروغ فرخزاد"
چندانکه چون نظر از وی باز گرفتم در پیرامون من همه چیز به هیبت او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گزیر نیست
-اه چی می شد یک کمکی خونسرد و بی خیال بودم
- در حیرتم که تاریخ مصرف من کی تموم شد؟آخه یه نظریه ای هست که می گه آدما تاریخ مصرف دارن!
به خدا خودش بهم گفت !!آقا اجازه شما می دونید؟!
-این دوست عزیز ما هم که از خیر توسعه عرضی زنان نمی گذره؟بابا مهرداد جان اونی که پرسیدی چاق نیست به خدا از من لاغرتره!خودت باید آستین بالا بزنی
-آقا اصلا می خوام بدونم تو یه جو فقط یه جو غرور تو وجودت هست؟نه جون من راست بگو.بابا پاک آبروی هرچی دخترو بردی(اینم یکی از عنایات والطاف یه دوست قدیمی)
-آخر نگفتی کی می ری ما ازدستت راحت شیم؟بیا٬ رفتم دیگه ٬راحت شدی؟!
-ببینم داری نامزد می کنی ؟خبریه؟خب راستش نه! یعنی می دونی................................آخه چه طوری بگم.........................
نقطه.پایان
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که درشهوت نسیم نفس می زدند
انگار
آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود...
"فروغ فرخزاد"
هر آنچه که هستی با همون ایراد های نه چندان کوچیکت.دیگه نمی خوام مهربونی کنم وخشوع...می خوام مغرور باشم مغرور به خاطر هر آنچه که هستم.نمی خوام صبور باشم می خوام بی طاقت باشم وکم حوصله اصلا می دونی چیه می خوام بد باشم می خوام بشم اون آدم بد که تو داستان هاست
چون دیگه خسته شدم از دست خودم لجم می گیره گاهی٬ می خوام سرمو بکوبونم تو دیوار به خودم می گم آخه لعنتی چرا باز بغضتو قورت دادی ٬چرا باز ساکت شدی ٬چرا باز فراموش کردی چرا چرا چرا...
نه دیگه نمی خوام به یه توهم ٬رویا٬احساس٬فکر یا هر چیز دیگه که اسمشو می ذاری تعهد داشته باشم می خوام رها بشم خودم بشم می خوام خودمو بیشتر از تو وهر کس دیگه ای دوست داشته باشم
آخ که چقدر تمام این نمی خوام ها رو کولم سنگینی می کنن نمی دونم چرا دست از سماجتشون بر -نمی دارن .یعنی تو می گی می شه؟!
تو دیگری را دوست می داری
من ترا دوست می دارم٬ومرا...دیگری شاید
همگان از دوایر دنیا آمده ایم.
تقسیم تبسم٬تقسیم فانوس وترانه٬تقسیم عشق.
چرا به یاد نمی آورم؟
مرا از به یاد آوردن چشم های تو ترسانده اند
انگار نمی گذارند...
دریغا دریای دور!
این ساعت دیواری ٬با آن آونگ هزار ساله اش
نمی گذارد از خواب تو٬به آرامی سفر کنم.
"سید علی صالحی"
فصل تمام شدن هاست
همه چیز به سوی خاطره خود
خم شده است
وگویی دستی
همه چیز را می چیند...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|