تبليغاتX
چنین احساس کردم من...
 
 
یه مدتی هست که نبودم .نمی دونم چرا ولی هیچی نمی تونستم بنویسم اصلا حسشم نداشتم

دو هفته هست که اومدم خونه مامان اینا دیگه نمی تونم کلمه خونه مون رو به کار ببرم چون یه مهمان دو ماهه بیش تر نیستم.

احساس می کنم به هیچ جا تعلق ندارم .باورم نمیشه تو این دوهفته چقدر یک دفعه آروم شدم احساس می کنم بزرگ شدم.خنده داره نه!به راحتی می تونم واقعیت های تلخ رو بپذیرم...آرومم  خیلی  آروم و بی نهایت خوشبخت...

 

  نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:23  توسط مرمربانو  | 
این رنگ خواب دار

در والس های پر هیجان دو چشم تو

نت های ترد ونرم سکوت است.

این ساکت کبود٬جنون من است ومن

تنها برای مردمک چشم های تو

سنگین نرم خفته ی عمق خلیج را

بت وار می پرستم...

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:8  توسط مرمربانو  | 
روی تخت بیمارستان دراز کشیدم وبه شکم بالا اومده خودم نگاه می کنم.مامان بزرگ بالا سرم ایستاده ودکتر هم پایین تخت درحال توضیخ رویه عمل هست از تمام حرف هاش اینو می فهمم که باید نفس عمیق بکشم وهنگام بازدم با تمام وجود زور بزنم باعجله حرف می زنه٬ مثل اینکه التماس می کنه که نهایت همکاری رو داشته باشم .نمی دونم جریان چیه ٬من به شکم بزرگ خودم زیر لباس سبز کمرنگ بیمارستان فکر می کنم وسعی می کنم زور بزنم .یه بار ٬دوبار ٬به بار سوم نکشید که کار تموم شد...مامان بزرگ  گفت" این چقدر گنده اس "نفهمیدم چی چقدر گنده اس! کم کم سراغشو گرفتم ...سراغ پسرمو...چرا ندیدمش چرا هیچکس چیزی نمی گه!یه دفعه شروع کردم به دور و برم نگاه کردم به بچه های کوچیکی که خوابیده بودن وروی یه تابلو بالای سرشون وزنشون رو با قرمز چشمک زن نوشته بودن.

پس بچه من چی شد؟چقدر راحت به دنیا اومد بدون هیچ دردی فقط با دو تا زور کوچولو!چرا کسی چیزی نمی گه؟نکنه...؟یه دفعه چشمم به تابلو بالا سرم افتاد که بزرگ نوشته بود ۶ کیلو...آه خدای من پس مامان بزرگ اینو می گفت٬پسر منو!فریاد زدم می خوام ببینمش وتو گفتی که مرده.

یه درد عجیبی توی شکمم حس کردم .چشممو باز که کردم زردی دیوار اتاقم خورد توی ذوقم. دلم می خواست بالا بیارم یه مدت طولانی به خوابی که دیده بودم فکر کردم.از جون من چی می خواد؟

سال هاست که این کابوس رو می بینم هر دفعه یه بچه مرده می مونه رو دستم واز خواب می پرم

جالبه این تنها خوابیه که با تمام جزییات به یادم می مونه.

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:6  توسط مرمربانو  | 

 

گفته بودم دلتنگتم به باد گفتم،به خودت هم انگار .

سلام ...

چقدر اولین جمله بعد از گفتن سلام سخته  همیشه سخت بوده حداقل وقتی با تو حرف می زنم اصلا نمی دونم چه طوری باید شروع کنم خب شاید تو هم بی تقصیر نباشی تو همیشه بد آغاز می کنی ومن همیشه بد به پایان می برم یادته!

کنار تو تک تک کلماتمو مزه مزه می کنم نمی دونم چرا؟می ترسم شاید ...

کلمات به طرز عچیبی بعد پیدامی کنن از قالب خودشون میان بیرون

انگار عظیم ترین رسالت عالم رو به دوش می کشن کنار تو همیشه همه چیز بعد داره،وزن داره وحس.

چشم ها کلمات  صداها همه رنگ ومعنای خاصی دارن

واژه صرفا یه واژه نیست گذشته وحال وآینده منه

گفته بودم  انگار... 

  نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 7:55  توسط مرمربانو  | 
لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام ٬مستم.

باز می لرزد ٬دلم ٬دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

 های!نخراشی به غفلت گونه ام را٬ تیغ!

های ٬نپریشی صفای زلفکم را ٬دست!

و آبرویم را نریزی٬دل!

- ای نخورده مست-

لحظه دیدار نزدیک است.

 

"ماث"

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 8:59  توسط مرمربانو  | 
۱)گفته بودی از اول می دونستی ٬یه جورایی حس کرده بودی !از پنجره ی ماشین آسمان رو نگاه کردی ومن تو رو!

به چی فکر می کردی؟من به چی فکر کردم در اون لحظه؟چرا به یاد نمی آورم؟!

حالا مدت ها از اون لحظه گذشته ٬مدت هاست که از خیلی چیز ها گذشته !دیگه حتی خیلی چیزهارو دقیق به یاد نمیارم البته تلاشی هم نمی کنم.فقط تنها چیزی رو که با تمام وجود حس می کنم وزن سنگین جسممه تو گذر ثانیه های کشدار.

۲) امروز به طور عجیبی به مامان فکر می کردم ٬مامان رو در صحنه هایی به یاد می آوردم که هیچ وقت فکر نمی کردم تو ذهنم حک شده باشند.مامان در حال سیخ کردن جیگر برای من به خاطر جبران خونی که ازمن رفته بود٬مامان در حال تلفن حرف زدن با خاله مهوش وگفتن "دیگه  اینم از این"های معروفش٬مامان در حال تمرین زبان انگلیسی با هدفون توی گوشش...همه چیز رو به ما یاد دادی مادر من غیر یک چیز: قدر  استاد نکو دانستن!هیچ وقت یاد نگرفتم که مستقیم بهت ابراز علاقه کنم بیام در آغوش بگیرمت وببوسمت وبگم که چقدر برای من عزیزی٬همیشه یه جوری خجالت می کشیدم نمی دونم چرا...وچقدر مسخره بود خجالتم

۳) همیشه به من می گفتی"یه جوری هستی ٬همش دلم می خواد مواظبت باشم مثل یه عروسک"

می گفتی"دوست دارم موهاتو شونه کنم" دوست داشتی من مسواک بزنم وتو به صدای مسواک زدنم از پای تلفن به دقت گوش بدی٬یادته؟

کی بود؟اون اوایل بود سال ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰!چه تفاوتی می کنه!

مهم این بود که درکنار تو احساس زنانگی من بارور می شد .

همیشه به من می گفتن تو با خیلی  از دختر ها فرق داری مثل پسرهایی.از بچگی اینو می شنیدم"تو اشتباه به دنیا اومدی باید پسر می شدی"

چرا؟چون زودتر از همه پسرها از درخت گردوی خونه مامان بزرگ بالا می رفتم یا چون تو همه جمع های کودکانه سردسته گروه من می شدم ٬چون به جای خاله بازی ٬دزدو پلیس بازی دوست داشتم٬چون النگو دستم نمی کردم وموهامو کوتاه می کردم؟یا شاید به خاطر این که همیشه همه خراب کاری ها زیر سر من بود به جای پسر عمه همسن وسالم؟

ولی در کنار تو من زن می شدم یه زن کامل ازاینکه خودمو برات لوس کنم لذت می بردم شاید باور نکنی ولی همیشه دلم می خواست موهامو شونه کنی!می دونستی؟!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:14  توسط مرمربانو  | 
همیشه وقتی خیلی ناراحتم دو کار انجام می دم یاخودمو بین کتاب هایی که دارم غرق می کنم یا می نویسم چه قبلا که دق دلی هامو  روی ورق سفید کاغذ خالی می کردم چه حالا که مدتیه مهمون این صفحه ام...ولی الان اینقدر حرف ها وبغض های نهفته تو گلوی من هست که یه کلمه هم نمی تونم بنویسم...

امروز هم کسی اگر صدایم کرد

بگو خانه نیست

بگو رفته است شمال

می خواهم به جنوب بیندیشم

می خواهم به آن پرنده ی خیس٬آن پرنده ی خسته

به خودم بیندیشم...!

گاهی اوقات مجبورم

حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.

همین خوب است

همین خوب است!

"سید علی صالحی"

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:32  توسط مرمربانو  | 
یه چند دقیقه ای می شد که به لاک قرمز شست پام نگاه می کردم وتضادی که با کف آبی رنگ استخر ایجاد کرده بود.نمی دونم چرا واسم اینقدر عجیب بود انگار که تا حالا پاهام رو ندیده بودم

تک تک انگشتای پام رو به دقت بررسی کردم شکلشون واندازه شونو برای اولین بار متوجه یه خال کوچیک کنارانگشت کوچیکه پام شدم.مسخره اس ولی تا حالا ندیده بودم!برعکس خال کوچیک انگشته دستم !یه دفعه احساس کردم خیلی از شکل پام خوشم میاد واگر بخوام تعمیم بدم٬بدنم!

احساس خوشایندی بود وجالب .یاد بچگی هام افتادم  که چقدر نسبت به تغییرات بدنم حساس بودم وکنجکاو نمی دونم این قضیه برای همه یکسانه یا من این طوری بودم...

همه اینا مقدمه ای بود برای یه نتیجه گیری:

ما آدما اینقدر غرق دور وبر خودمون می شیم که خودمونو از یاد می بریم تازه فکر می کنیم که چقدر هم حواسمون به همه چیز هست در حالیکه حتی از قالب خودمون به طور کامل اطلاع نداریم .همیشه شنیدیم که تمام عجایب خلقت تو وجود انسان هست ولی زود فراموش می کنیم

درواقع ما حتی با بدن خودمون هم دوست نیستیم  حتی با خودمون هم به نوعی بیگانه ایم پس چرا وقتی احساس بیگانه گی با فضای دور وبرمون بهمون دست می ده اینقدر ناراحت می شیم و شاکی!

نمی دونم شاید من اینطوری فکر می کنم ولی احساس می کنم نمی تونم ادعا کنم که خودمو می شناسم گاهی خودم برای خودم خیلی غریب و بیگانه می شم...

 

 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:55  توسط مرمربانو  | 
واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تو را می بوسند

درذهن خود طناب دار تو را می بافند

"فروغ فرخزاد"

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:27  توسط مرمربانو  | 
نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندانکه چون نظر از وی باز گرفتم در پیرامون من همه چیز به هیبت او در آمده بود

آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گزیر نیست

 

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:42  توسط مرمربانو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM